20 دی ماه سالگرد وفات امیر کبیر

دو سال وزارت

در دو سال اغتشاش جمهور با وزارت متزلزل، چه اندازه کارکرد و اگر ده سال او را مهلت بود، یقینا برلن و لندن و واشنگتن و همه آسیا بلاد ایران شده بود. چه سوگند خورده شب به اندرون نرود تا یک کارخانه صنعتی جدیدی، روز از ایران بیرون نیاید و جهت قتلش تعجیل در ترقیّات زراعتی و صناعتی و کشف معادن و توسعه ملک تا هند و ترک بود. «دشمن طاوس آمد، پر او».

پرچم ایران

شنیدم در کتاب یکی از بزرگان انگلیس است که سفیرش در ایران گفت: روزی سواره در خیابان طهران می گذشتم، دیدم امیر باکوکبه جلالش می گذرد. پیاده شدم. امیر ملتفت شد. ایستاد تا به او رسیدم. با یکدیگر به بازدید ساختمان قراول خانه ها رفتیم. دیدم بالای هر قراول خانه پرچم ایران است. پرسیدم: مگر اینجا طهران و مرکز ایران نیست؟ گفت: چرا. گفتم: برای نشان دولت یک بیرق کافی است. این همه بیرق از چیست؟ گفت: آن قدر بیرق از ایران بلند کنم که بیرق شما در آن میان گم شود، دیدم عجب کلّه غیور و بلند همتی دارد.

آبادیِ مملکت

در خردسالی از پدرم پرسیدم: چگونه امیر جرأت جنگ با روس را می نمود؟ فرمود: فرزند! امیر را ندیده بودی، او هیچ گاه به جنگ روسیه اقدام نمی نمود. او به اندازه ای در ایران به نشر عدالت و آسایش عباد و آرامش بلاد و ترقّی و تعالی افراد رعیّت و آبادی مملکت می کوشید تا مردم قفقاز از دیدنش به جوش و خروش آمده و برای نیل به چنان وضعیتی و رهایی از ستم های سخت روسیه، خودشان حاضر شوند نصف جمعیتشان کشته شود و از ذلّت تبعیّت روس بیرون آیند و همین که در قفقازیه شورش عمومی برپا شد، دولت اروپا کلاً به حمایت آن ها برخاسته و با روسیه می گفتند: به چه قانون بر ملتی اجنبی که تو را نمی خواهند می خواهی به ستم سلطنت کنی؟آن ها را استقلال و آزادی بده.

و بعد از آن که قفقاز آزاد و مستقل و مختار امر خود می شد به مناسبت هم نژادی و هم کیشی و همجواری و سابقه ایرانیّت یا به اختیار خود تحت الحمایه و به تابعیت ایران مانند عهد صفویه و ترکمان و نادر می آمدند یا برای خود استقلالی داشت و فاصله مابین روس و ایران بود. دُوَل هم از آن ها حمایت می نمودند. او به کمند جهانگیر عدالت، قفقازیه و خوارزم و ترکستان و اَفغان و عراق عرب را در صید خود می آورد، نه بند ستم و لشکرکشی به قید آورد تا نتواند.

اولادانِ حقیقی

امیر به شفقت عمومی قدرت یافته. روزی پاره دوزی را که طفلش مرده آوردند. به او فرمود: ما که آبله کوبِ مجانی فرستاده ایم. گفت: ندانستم. فرمود: پنج تومان جریمه دهد. گفت: ندارم. دست در جیب کرده پول به او داد و فرمود: به صندوق جریمه بده. حکم بر نمی گردد، چنان کرد. چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که طفلش مرده بود. به او نیز هم چنین مقابله و همان معامله شد. پس از رفتن آن دو فقیر، امیرْ مانند زن جوان مرده زار زار گریست. در آن حال میرزا آقاخان رسید. سبب گریه پرسید. فرمود: خبر مرگ دو اولادم را آورده اند. میرزا آقاخان مُتوحّش شده که میرزا احمدخان پسر امیر مرده. ملا زمان به او گفتند: دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از آبله مرده. میرزا آقاخان جسورانه گفت: این گریه برای دو شیرخوار بقال و چقال است. آن شیرمرد فرمود: تمام ایرانی ها اولاد حقیقی منند و من می خواهم نسل ایرانی چندان شود که زمین را فرو گیرد، چرا باید جاهل باشند که به اثر نکوبیدن آبله بمیرند.

لشکرکشی به خراسان

محمدشاه پانزده فوج سوار مُستعد مُکمل روانه خراسان نمود. وقتِ سان دادن در میدان به آن ها شخصا خطاب نمود: ای سرباز و سوار! زن و بچه خراسانیانِ یاغی را به شما بخشیدیم، بروید هرچه می خواهید بکنید. این خبر به خراسانیان رسیده همه در طغیان و همراهی سالار خود فدایی وار کوشیدند و هرچه قشون رفت. خلع اسلحه نمودند و کشتند.

بعدا امیرکبیر به زحمتی فوق الحصر چند لشکر راه انداخته و روزِسان به حسام السلطنه فرمود: خراسان، ملک شاه است و خراسانیان اولادِشاه، تو ماموری با این سربازان بروی، یک نفر حسن خان سالار را که می گویند یاغی شده بگیری. اگر شنیده شد یک سوار، یک توبره کاه بی پول و بی رضایت از خراسانی گرفته و تو شکم آن سوار را ندریده، شاه شکم تو را خواهد درید. عینا این کلام به خراسانیان رسیده، خودشان ولایت به ولایت بی جنگ دروازه را بر روی قشون دولتی باز کرده و تابع دولت گشته، کلید دروازه مشهد همان ساعت ورود به روی حسام السلطنه می گشودند.

رفتار شرافتمندانه

امیرْ جهاندار و دادگر و در پی ترقیّات دولت و ملت و آباد کننده خانه رعیت و همه هَمّش شرف ایرانیّت بود تا جایی که روزی او را خبر دادند شخصی ده دیزی پر کله را روی کله گذارده و درکوچه که راه می رود سَرین (کفل) را می چرخاند. او را خواست و فرمود: اگر دیگر چنین رفتاری کرده شکمت را پاره می کنم. مَحرمانش عرض نمودند: این پهلوانی و نیروی بدنی خود را جلوه می دهد، گناهی ندارد. فرمود: چنین نیست. سُفَرای خارجه در طهران رفتار او را نقش برداشته به اروپا می فرستند و در تماشاخانه های فرنگ می نمایند که رفتار جنس ایرانی لغویاتی است و در خور استقلال نیستند و من می خواهم رحجان اشرفیّت و اکملیّت و نجابت ایرانی را بر تمام عالم مُبرهن دارم.

شاه سبک و بی وقار

یکی از کینه های شاه و نُدمای مسخره پیشه او با او، همین بود که شاه جوانی هیجده ساله و سبک و بی وقار و عاشق بازیچه و شهوات بود و امیر از او به سختی جلوگیری می نمود. چنان چه روزی شاه در بیرون راه می رفت. باران گرفت. شاه تند تند حرکت نمود تا خود را به زیرسقفی برساند. امیر متغیّر شده گفت: سنگین و باوقار باش. مگر کُلوخی که از باران وا بروی.

آبادیِ املاک

در مراجعت به طهران، اردو از روستایی می گذشت. زارعی نزد امیر به تظلّم آمد که توپخانه را از روی کِشتِ من بردند و یک جریب محصولم از میان رفت. امیر غرامت حاصلش را دوبرابر داده و از توپچی بازخواست کرد. گفت: شاه با سوار زیاد رسید و تعجیل فرمود و جاده تنگ بود، من توپ ها را از جاده در کشت بردم.

گفت: شاه می خواست با وقار باشد. نیم ساعت صبر کند تا توپخانه به جاده وسیعی برسد و او هم بگذرد، نه زرع رعیّت را فاسد کند و این حرکت، عموم ایرانی را از زراعت باز می دارد. آن گاه توپچی را سیاستی سخت نمود که عبرت ستمکاران و غیرت کشاورزان به آبادی املاک شد.

فریادرسی

روزی امام جماعتی، نامه ای به امیر فرستاد به این مضمون که حاکم نطنز به مردم ظلم می کند و... امیر به فرستاده اش گفت: میرزا ابوالقاسم را بگو، اگر دیگر چیزی نوشته، اخراج بَلَدت می کنم. تو هم اگر کاغذش را آوردی سیاست می شوی. پیغام امیر را که امام شنید، شرحی سخت و بد به امیر نوشت که پس مظلوم کجا رود و به همان آدم داد بِبرد. و او کاغذ را برد. منتهی خط ها را گشوده و دیده و جرأت خواندن نکرد.

امیر پرسید: چیست؟ گفت: عریضه میرزا ابوالقاسم است. فرمود: بخوان. منشی سر به زیر انداخت. امیر به تغیّر گفت: بلکه فحش داده، بخوان. منشی خواند. گفت: جوابی با احترام زیاد بنویس و فرداشب را به شام دعوتش کن. جواب را که آوردند، اصحاب امام گفتند: نرو، می خواهد از همان جا اخراج بلدت نماید. امام فرمود: چنین نیست و رفت. امیر کمال احترام را به امام گذارده و گفت: از کاغذ اول چنین پنداشتم که به هوای ریاست شخصی نوشته ای، ولی خطِّ دوم را که دیده ام قصدت فریاد رسی مظلوم بوده، ممنون شدم و حاکم نطنز را عزل و ادب کردم و البته هرجا ستمدیده دیدی به من آگاهی ده و رسیدگی به مظلومین فریضه اولیای دولت است و محتاج به بست و بقعه و شفیع و رقعه نیست.

دیانت

امیر چنین ملّت دوست بود که گزارش همه مدارس ایران را بِدو می دادند. فلان طلبه چراغ شبش به مطالعه می سوزد یا خاموش است تا هر عالِمی را به میزان علم و عملش بشناسد. محاکمه یکی از خویشانش را با بیگانه، به عالمی بزرگ محترم رجوع نموده. عالمْ جاهل از دیانت واقعی امیر بود. به خوش آمد امیر رفته نظریه اش را در آن محاکمه محرمانه پرسیده بود. آن گاه امیر بی اعتنایی کرده و او را از حکومت منع فرمود.

به عهد امیر هیچ فرمانگذار ایالتی را جرأت نبود یک دسته گل یا دانه بِهْ و نارنج هدیه احدی را بپذیرد، چه رسد مرغ و برّه و... شتاب در سدّ ابواب تجارت خارجه اش تا جایی بود که سنگ چخماق تفنگ را دانه ای یک پول از خارجه می آوردند. سیصدتومان اجرت بیست نفر پیاده گردان داد، رفتند از صحرای ارومی سنگ چخماق جُسته بیاوردند و گفت: یک پول ایران نباید از مملکت بیرون رود ولو به مدت بیست سال باشد.

رموز پیشرفت

هرچه قلیانِ بلور برای او آوردند انداخت و شکست تا دگر بلوری در قهوه خانه نمانده قلیان کوزه آوردند، کشید. فردا روز بلورسازی طهران تأسیس شد. اروپائیان او را که به این جدیّت دیدند، فهمیدند این بشر فوق العاده ای است که رموز سیاست شرق را فهمیده و دشمن درونی و بیرونی را که از ریاست های ظالمانه و شهوات زنانه بازمانده بودند، برانگیختند تا سعایت نزد شاه و رفتن مأمور در حمام فین رگ هایش را زده خونش را ریختند. شاه جوان هم محدود بود، می خواست مهار اِرادیّات و شهواتش گسسته باشد. ولی عمری پشیمان شده.

کلاسِ درس

معروف است سُفَرای روس و انگلیس و عثمانی، قوسِ صعودِ امیر را که دیدند وقتی برای او پیغام دادند که ایران به خودی خود نمی تواند حدود خویش را نگاه دارد و باید به دستور دُوَل همجوار رفتار کند. امیر مجلسی فراهم آورد و پنج صندلی گذارد و آن ها را وعده خواسته یک صندلی را بالای مجلس خالی گذارد و چهار صندلی را خود و سه سفیر نشست.

آن گاه فرمود: درست سخنی گفته اید. ما هم محتاج معلمی هستیم، اما چون قوانین شما مختلف است، ما از یک دولت بیش نمی توانیم بپذیریم. حالی از شما سه نماینده یکی را انتخاب کنید از خود برای معلمی ما و روی آن صندلی نشسته و هر چه قانون دولت متبوعه اوست بگوید ما می شنویم. هرسه به هم نظر کردند و به وا سطه رقابتشان به همدیگر راضی نشده صرف نظر کردند.

مصیبت خوانی

هوش و حافظه امیر محیّرالعقول بود. مدایح شُعرا را خوش نداشتی و آن ها را بار ندادی. فقط به شهاب اصفهانی گفت: مصیبت حضرت سیدالشهدا را به نظم آورد اما شعر خوب می فهمید. روزی همای شیرازی رفت و تا این مصراع را خواند «ای متکی به تکیه میر اتابکی» فرمود: دیگر مخوان و دانست مصراع دوم را «غافل مشو رقصه یحیای برمکی».

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 دی 1388    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: اجتماعی،     | نظرات()