من و بامدادا ن دوفرزند نور

كه بی پا كنیم از سیاهی عبور

نه بیمی از این راه  بر جانمان

نه از عجز ننگی به دامانمان

چه باك از مسیری كه هول آور است

كه ره توشه ی من پر از باور است

كنون با كه گویم كه من كیستم

توان یابم و ناتوان نیستم

اگر پا ندارم همین فخر بس

كه زانو نخواهم زدن پیش كس

اگر بشكند شاخه ی سرو مست

 بر ابروی او در نیفتد شكست

بده چوبدست سحر ساز من

و زان گوشه بنگر به اعجاز من

افق سازم از بام این آشیان

كه خورشید فردا برآید از آن

در این خانه باید شكوفا شدن

توان یاب بودن ... توانا شدن ...

شكفتن در اینجا توانایی است

كه این خانه مهد شكوفایی است

بیا تا بر این بام بانگی زنیم

چو رعد آسمان را به لرز افكنیم

كه از برق امید چشم من است

اگر صبحدم آسمان روشن است

بمیر ای سیاهی كه من زنده ام

من از نسل خورشید رخشنده ام

بگو ابرها تا اگر فرصتی ست

بگریند بر آن كه بر من گریست

( شعر از محسن مشایخی فرد توان یاب مجتمع توان یابان مشهد )

 

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 بهمن 1388    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()