دیدم از مغرب بر آمد آفتاب

 دور شد از چشم دنیا خواب ناب

 من هم از جا جستم وجویای نان

دور گردیدم ز خانه با شتاب

 چون ز خانه دور گشتم اندكی

 گرد خود كردم نظر با اظطراب

 شهر را دیدم شكوه از پیش بیش

 گشته آبادان سراهای خراب

 در معابر هیچ گودالی نبود

 همچو آیینه روان در جوی  آب

از برای كسب روزی حلال

 كرده مردم هر كجا پا در ركاب

 هیچ مسكینی ندیدم بی پناه

 نی كسی از بهر نان در اظطراب

 عالمی دانا به منبر جای داشت

 تا كه گوید هر سوألی را جواب

 بر گذر گه هیچ بی كاری نبود

 بود ارزان نرخ بالای كتاب

 رسته گل بر بازوان كارگر

 بوسه زد حاكم چو بر آن از ثواب

 در دل بابا نبود داغ پسر

 سر نمی پیچید پور از گفت باب

 لاابالی دزد هم دیگر نبود

 هم جوانها كرده از دود اجتناب

 چشم مالیدم ببینم به ز پیش

 ای خدای من نمی بینم سراب ؟

 چون ندیدم یك فروشنده  مواد

 دور شد از جسم و جانم التهاب

 از سرور این فضای معنوی

وصل شد در دم غزل با مثنوی

 بس هوای شهر ما پاكیزه بود

 از برای شعر من انگیزه بود

هم به خبازی خمیر آماده بود

 نان سنگك قد یك سجاده بود

 گوشت ، مرغ و ماهی و بره زیاد 

آن گرانی ها همه رفته ز یاد

كس نبود دیگر به فكر احتكار

بی حد ارزان بود نرخ خوارو بار

نی تخلف كرد كس در كار خویش

 كس نرفت از بهر نان ز این جا به كیش

 به هوای شهر پاك از دود و دم

پاك و پاكیزه بدون سرب و سم

در تكاپو شهرداردن عزیز

تا شود شهر شرف پاك و تمیز

شیخ و ملا هم به وقت گفتگو

 بر زبان راندند الفاظ نكو

 پاسبان با دزد همد ستی نكرد

در محیط كار بد مستی نكرد

غرق بودم اندرین صلح و صفا

 زد به پهلویم نمازت شد قضا

دید (( زندی )) این همه در خواب ناز

گفت با خالق به هنگام نماز

 ای خدا ایران ما این سان نما

خود گره از كار این ملت گشا

 ملت ما را نگه دار از بلا

 كن حساب ملت از ...... جدا 

سروده ای از محمد كریم زندی

((  هرگز نمی توان دنیای بهتری ساخت ، مگر اینكه آدمهای بهتری بسازیم !

برای این منظور باید هر یك از ما تا عالیترین  مرحله در تحول خود بكوشیم  و هم زمان برای پایداری جامعه ای انسانی مسؤلیت بپذیریم !

( مادام كوری ) ... ))

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 بهمن 1388    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: شعر،     | نظرات()