حكایت ، حكایت یك ماهی ست كه مجبور است بنشیند كنج اتاق و حقیقت زلال آن سوی پنجره را مدام تكرار كند :

 

آب ... آب ... آب ...

 

ماهی خیلی وقت است كه به این نوع زندگی عادت كرده است . در واقع ( آبشش هایش ) دیگر به كار نمی آید و آنقدر از نژاد خود دور افتاده كه عین ( حلقه ی گمشده ی داروین ) بین مرز آب و خشكی دست و پا میزند و اگر پولك های براق روی شكمش نباشد هیچكس ماهی بودن او را باور نمی كند .

 

ماهی نسیم دریا را كه از درز پنجره  به درون اتاق می وزد به خوبی می شناسد و رنگ این ( آبی عظیم ) به اندازه ی ( نفس كشیدن ) برایش آشنا ست .

 

شاید همه چیز بتواند دوباره تكرار شود : از فاصله ی كوتاه بین ( عزم ) و (پنجره ) ، تا یك شیرجه ی سریع به ( اصل  زندگی ) . همه چیز می تواند به سادگی تكرار شود ، درست مثل گذشته ...

 

ماهی باله هایش را آهسته تكان می دهد ، با لرزشی آرام در تمام بدن دوكی شكلش و چشمهای او به یكباره می درخشد ...   اما این دوره ی فروغ بسیار كوتاه است  ...

 

هر هیجانی برای او سنگین است و همه چیز خیلی سریع به حالت قبل برمی گردد. ماهی می خواهد همانجا كه هست بماند . این راه ساده ترین راه است و این شیوه ی همزیستی بین تن منجمد او با رویا های جسته و گریخته اش ، كم خطر ترین ریسك زندگی ست ...

 

                                          **************

 

اما حكایت دیگری هم هست كه قهرمان آن باز هم یك ماهی است .( همان ماهی سیاه كوچولو ) كه یك روز تصمیم می گیرد خلاف جهت آب شنا كند ...

 

برود وبرود تا برسد به دریا ، وآماده است تا مزد رؤیای شیرین وسنگینش را كه تمام زندگی اش است هر لحظه بپردازد ...

 

 اما   این ماهی سیاه كوچولو از نظر ( روانشناختی ) و یا شاید ( آناتومیكی ) تفاوتهای زیادی با ماهی اول دارد . انگار ( جان ) در جثه ی نحیفش جا نمی گیرد و ( رودخانه ) ، برای ایده های ( دریایی )اش  حقیراست .....

 

ماهی سیاه كوچولو در میان همنوعان محتاط  و محافظه كار خود ، یك ( یاغی ) به تمام معنا ست . به جریانهای  زود گذر اطرافش دلبسته نیست . او عاشق ( دریاست ) و فكر می كند كه ( بودن ) ، ارزش این را دارد كه-یكبار برای همیشه دل به دریا بزند ...

 

هیچكس موافق او نیست . هیچكس دل توی دلش نمیگذارد . دلگرمی گرفتن از دیگران انتظار بیهوده ای ست .

 

آخر این حكایت را همه ی ما بلدیم : ماهی سیاه كوچولو به هر حال به آرزویش می رسد ، اگر چه به اندازه ی تمام فلسهای تنش زخم می خورد . آخرش هم زودتر از بقیه می میرد ...!!!

 

اما ماهی   حكایت اول ، برعكس خیلی عمر می كند .

 

برای او محیط خشكی ، بیشتر از دریا ( ‍‍امن ) است ...

 

فقط گهگاهی دلش برای ( زندگی ) تنگ می شود ، صندلی صاحب مردهاش را به كنار پنجره می كشد و با یك آه بلند ، حقیقت زلال آنسوی پنجره را تكرار می كند : آب .........آب ..........آب ........آب

 

 

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 اسفند 1388    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: اجتماعی،     | نظرات()