سربازی كه میدید دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده است نفرت و بیزاری ! ازجنگ جهانی تمام وجودش را گرفته و قلبش به شدت به درد آمده بود . سنگر آنها توسط تیرهای بی وقفه ی دشمن محاصره شده بود   با این حال به ستوان گفت : كه امكان دارد بتواند بیرون برود و خودش را به منطقه ی ممنوعه ما بین سنگرهای خودی و دشمن كه  دوستش آنجا افتاده بود برساند و او را با خودش بیاورد ؟

ستوان پاسخ داد : میتوانی بروی اما من فكر نمی كنم كه ارزشش را داشته باشد . دوست تو احتمالا مرده است ! و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی .

حرفهای ستوان برایش مهم نبود و سرباز رفت / به طور معجزه اسایی خودش را به دوستش رسانید .او را روی شانه های خود گذاشت  و به سنگرهای خودشان برگرداند / وقتی كه دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند  فرمانده سرباز زخمی را نگاه كرد  و گفت :

من كه گفتم ارزشش را ندارد...دوست تو مرده و روح وجسم تو خسته و زخمی است !

سرباز گفت : ولی ارزشش را داشت !

فرمانده  پرسید : منظورت چیست ؟ او كه مرده !

سرباز پاسخ داد : بله آقا  ولی ارزشش را داشت زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود  و هنگامی كه به من گفت : " میدونستم كه میایی " احساس رضایت كردم ....!

لحظاتی توی زندگی وجود داره كه ارزش انجام كاری فقط بستگی به این داره كه تو چهطور به اون نگاه كنی !!!!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آذر 1388    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: داستان،     | نظرات()