چهار نفر بودن. اسمشون این ها بود:‌ همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس. کار مهمی در پیش داشتن و همه مطمئن بودن که یک کسی این کار رو به انجام می رسونه. هرکسی می تونست این کار رو بکنه،‌ اما هیچ کس این کار رو نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار رو نخواهد کرد.. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری رو نکرد که همه کس می تونست انجام بده.... ما جزء کدوم یکیشون هستیم؟!....

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 فروردین 1389    | توسط: مریم حلم زاده    | طبقه بندی: یادداشت،     | نظرات()